X

مهرسای زیبای ما
فرزندم،روزی درخت تنومندی خواهی شد. 
قالب وبلاگ

به نام خدای هستی بخش

فرزند عزیزم سلام.

تو هنوز بوجود نیامده ای و من به تو این همه احساس دارم.

نمیدانم به وجود که بیایی و در بطن من که باشی دیگر مرا چه میشود.

حرفهای دلم را با تو در سر رسید نوشته ام اینجا بیشتر برای تو یک دفتر خاطرات از کودکی توست آمیخته با احساسات من.

دوستت دارم حتی اگر نباشم.

پ ن : متن این پست مربوط به قبل بارداری ست.

مادرانه

 

[ سه شنبه 17 فروردين 1395 ] [ 18:32 ] [ مادرت فرزانه ]

عزیز دلم برای مدت طولانی لب تاب من دچار مشکل شد و نمیتونستم عکسهات رو کمپرس کنم برای توی وبلاگت برای همین تاریخ های بعد از 27 خرداد 94 به این طرف دقیق نیست و صرفا چون مال قبل یک سالگیت هست تاریخ قبل برج 4 سال 94 رو براشون گذاشتم هروقت تاریخ پستها دقیق شد تو همون پست بهت اطلاع میدم.

فعلا دارم فقط بروز رسانی میکنم.محبت

[ دوشنبه 16 فروردين 1395 ] [ 0:55 ] [ مادرت فرزانه ]

عزیزم این عکسهای جامونده ست که تو وبلاگت نذاشته بودم. به تازگی پیداشون کردم.

همش میخواستی فرار کنی.

اینجا هم میخندوندمت تا فرار نکنی.

الهی من فدای دوتا دندون خوشکلت.

خانوم تپلی من.

تو این عکست هم یه آرایشگر بد موهات رو خراب کرده بود.

کلی ناراحتی کشیدم تا درست شد نفسی.

دردونه خوش اخلاق ما.

[ 21 تير 1394 ] [ 16:52 ] [ مادرت فرزانه ]

سلام نازی طلای من امروز این عکست رو دیدم. توی این سن گاگله میکردی.

الهی فدای این لبخندت بشم همه عاشق این لبخند ملیح و نازت بودن. اینجا نه ماهت بوده.محبت

اینجا ببین چهره ت رو چطوری کردی.

و اینجا لبت رو چجوری کردی.

وقتی به چیزی دقت میکردی اینجوری میکردی.

[ شنبه 20 تير 1394 ] [ 23:24 ] [ مادرت فرزانه ]

واکسن شش ماهگی رو که زدی نزدیک سه ماه بهت استراحت دادم تا گوش خوشکلت رو یه نگین کوچولو بندازم.

آخر بابات راضی شد و ما رفتیم مطب دکتر سعیدزاده.

شما کلی وروجکی کردی.

تا اینکه آقای دکتر به همراه مامای مطب اومدن و ماما تو رو تو بغلش نشوند.

دختر صبور من. کاش میشد اجازه میدادن خودم بغلت کنم.

اما بیشتر ترسیده بودی تا دردت گرفته باشه.

چون از مطب که اومدیم بیرون آروم شدی.

اینم عکس نگین کوچولوی مهرسا گل.

نفس مامان تا بعد از ظهرش انگار باهام سرسنگین بودی حتی نگاهمم نمیکردی.

اما بعد از ظهر دیگه آشتی کردی و بردمت توی حیاط تا بازی کنی.

اینم قصه ی گوش شما در نه ماهگی.

[ 17 خرداد 1394 ] [ 17:32 ] [ مادرت فرزانه ]

بزرگتر که بشی صد درصد خودتم مثل بابات عشق خارج از شهر پیدا میکنی.

اردیبهشت عزیز من در استان فارس بسیار دیدنی میشه و بگم که اردیبهشت در شیراز زیبای ما واقعا دلپذیر و پر از عطر بهار نارنج هست.

این عکسها همه ش متعلق به یک روز نیست مال چند تا تفریح متفاوته در فصل بهار 94.

میخواستم بدونی تو سن زیر یک سال که راه نمیرفتی توی خارج از شهر چه کارهایی میکردی.

یاسوج

کلا اون فصل چسبیده بودیم به جاده یاسوج.

شما بیشتر با جغجغه و مکعب هات سرگرم میشدی و البته به بیرون روفرشی هم با گاگله میومدی.

اینم خانواده سه نفری نقلی ما.محبت

اینها مال یه روز دیگه ست. توی این روز ما و بابا جون و ننه بودیم که عمه به خاطر امتحانش و مادر جون به خاطر عمه نیومدن.

مهرسا تو بغل باباجون.

مهرسا خانم لحظه ای بدون حرکت وسط گاگله.

و بقیه عکسها مال یه روز دیگه ست.

یعنی این چی میتونه باشه؟

ما در ماشین.

یادمه اونروز ما جوجه کباب خوردیم و شما چون سرلاک نخوردی نون و ماست نوش جان کردی.

اینم دست آقا محمدرضا پسرخاله من و دوست باباست.

اینم خارج از شهر رفتن های خانم گلی.

[ 17 خرداد 1394 ] [ 17:16 ] [ مادرت فرزانه ]

سمنو پزون 93 خاطره انگیز بود چونکه فرشته کوچولوی من هشت ماهش بود.

عروسک ناز مامان اون شب موفق شد تعادل خودش رو برای تنها نشستن حفظ کنه و به تنهایی و بدون کمک بشینه.

نازنین دختر اوایل شب قبل سمنو پزون.

دخملی در آغوش بابا شب سمنو پزون.

[ 17 خرداد 1394 ] [ 17:10 ] [ مادرت فرزانه ]

این عکس نازی طلای مامانه وقتی برای اولین بار گذاشتمش تو روروک.

و تا زمانیکه مطمئن نشدم کمرت محکم شده نذاشتمت.

مدت زیادی تا نزدیک ده ماهگی تقریبا 85 درصد زمانت تو بغلم بودی و این منو خیلی خسته میکرد.

مادرجون نرگس گفتن برات سرگرمی ایجاد کنم که تو روروک بمونی.

اینم عکس سرگرمی های ایجاد شده به پیشنهاد مادرجون.

اینم عکس العمل شما البته فقط برای دقایق اول.

تا کامواها رو دست من دیدی انگاری که از اولش برا سرگرمی کاموا میخواستی نه عروسکهای آویزون.

اما دیدم تا به خودم بیام همه ش رو باز میکنی برای همین زودی ازت گرفتمشون.

و بعد پیشنهاد تکراری خوراکی برای سرگرمیت از جانب خودم بود.

اون هم ویفر.

اما جای خوردن فقط ریز ریزشون کردی.

و بعد همشون رو تو مشتت جمع کردی و ریختی رو فرش.

و کلا پروژه عوزکهای آویزان به شکست منجر شد.

تا پست بعدی بای بای.بای بای

[ 17 خرداد 1394 ] [ 17:01 ] [ مادرت فرزانه ]

آبان ماه بود که رفته بودیم تولد دختر عمه بابا.

رفتم تو اتاق شیر بهت بدم که دیدم رو لثه ت یه چیزی شبیه دونه برنج هست. دست کشیدم بهش ، سرشار از ذوق شدم با خوشحالی بهت گفتم : نازی طلا مرواریدت در اومده.

اون موقع سه روز مونده بود که چهار ماهت تمام بشه.

این عکسها مال زمانیه که فقط دو تادندون داشتی.

این جغجغه ت مثل دندون گیر بود خیلی دوستش داشتی.

فدای دندونای سفیدت.

اینجا نگاهت خیلی قشنگ بود حیفم اومد نذارم.

[ 17 خرداد 1394 ] [ 16:53 ] [ مادرت فرزانه ]

زمانیکه توی روروک آروم میگرفتی میاوردمت پیش خودم توی آشپزخونه و مداوم باهات حرف میزدم.

کابینت جدید آشپزحانه

از همه چیز برات میگفتم هر کاری که میکردم برات توضیح میدادم و خیلی برات شعر میخوندم اینقدر که خسته میشدم و گلوم خشک میشد.

بعدش دیگه یه خوراکی میدادم دستت تا سرگرم بشی.ویفر

مثلا اینجا داری ویفر میخوری.

لباسشویی تمام اتوماتیک

فدای خنده قشنگ تو مامانی.

گاهی اینقدر کار من طول میکشید تا موقع رسیدن پدرت میشد و بابا میومد و بغلت میکرد با کلی ذوق و شادی.

اینم شما و بابایی که تازه از سرکار برگشته خونه.آرام

[ 17 خرداد 1394 ] [ 13:45 ] [ مادرت فرزانه ]

یه روز از روزهای خوب زهرا جون دوست من ، من و خاله الهام دوستم و فائزه خانم دوست خاله الهام رو دعوت کرد خونشون ، تا به شما کوچولوها خوش بگذره.

ما زودتر از بقیه رسیدیم اونجا و خیلی حیف شد که دوربینمون رو جا گذاشتیم این عکسها هم با موبایل گرفتم.

اینم شما و دوستت مهشاد عزیزم.

تو خیلی از این فیل کوچولو خوشت اومده بود.

اینم عکس دسته جمعی شما کوچولو ها در حال بازی.

از سمت چپ : مونا ، مهشاد ، مهرسا ، ماهان ، طناز

اونروز اینقدر بهت خوش گذشت که موقع بیرون اومدن از خونشون گریه کردی چون دوست داشتی اونجا باشی.

[ يکشنبه 17 خرداد 1394 ] [ 13:30 ] [ مادرت فرزانه ]

یکی از روزهایی که من برای کمک به بابا رفتم نمایشگاه و شما هم با من بودی.

تنها سرگرمی که تونستم برات جور کنم جا دادنت توی دکور مغازه بود و اون هم از نوع سینک ظرفشویی.

سینک ظرفشویی

یکی یکی چیزای توی سبد رو در آوردی و دندونی کردی.

آخرشم هرکاری کردم نخوابیدی تا اینکه گذاشتمت رو صندلی چرخ دار و تکونت دادم تا چشمت گرم شد و خوابت برد.

ببخشید دیگه قرار بود برای یک ساعت اونجا باشیم اما کار بابا طول کشید.

[ يکشنبه 17 خرداد 1394 ] [ 0:48 ] [ مادرت فرزانه ]

دختر عزیزم امروز عکسهات رو میدیدم اون روزها برام زنده شد ، روزهای اول به دنیا اومدن شما ، اون روزهای بهشتی که واقعا بوی بهشت میدادی.

روزهای اول توی گهواره ت.

 

در گهواره

از گهواره و هر جای دیگه خوشت نمیومد فقط آغوش خودم رو میخواستی و منم بسیار بغلت میکردم تا آرامش بگیری از شب دوم اون کولیک نوزادی شروع شد شب تا صبح بغلت میکردم و میگردوندمت. و روز هم خیلی کم میخوابیدم مثلا یه نیم ساعت یه ربع ساعت ظهر یه نیم ساعت شب میزدیم سر هم جمعا میشد سه یا سه و نیم ساعت کلا تحمل دوری از آغوشم رو نداشتی تو دست بقیه نمیخوابیدی و اگه خوابت طولانی بود من کلا خواب از سرم رفته بود. آخرشم از روز پنجم با شربت گل گریپ کولیکت کنترل شد و قبل ساعت شروعش من داروت رو میدادم و دیگه کارت به گریه نکشید.

اولین بار که قنداق شدی و آخرین بار چون بعدش خوابیدی و با وحشت و گریه زیاد از خواب پریدی ، زیر پات خیس بود و گرسنه شده بودی همچنین گرمت هم شده بود و من دیگه قنداقت نکردم.

دستکش دستت میکردم چون حتی با ناخون کوتاه و با نوک تیز کنار ناخونات صورت نازت رو خراش میدادی.

اینجا زیر یک ماهت بود و دیدم سر حالی گفتم یه عکس ازت بگیرم.

خواب ناز شما هنوز بخاطر زرد شدن نوزادیت کمی نوک بینی ت زرد  هست.

اولین بار توی دو ماهگی به محل کار بابا رفتی.

اولین عکس دسته جمعی که گرفتی.

اولین عکسی که با بابا جون گرفتی.

با کالسکه رفتیم بیرون کلی همه جا رو نگاه میکردی. چهار راه خیرات.

دست خوشکلت با انگشتر.

اولین عکست با بابا جون.

توی خونه دایی کلی اونشب خندیدی فدات شم.

یه شب خونه مادربزرگ بابا موقع برگشتن که پوشوندمت با پتوی بافتنی که خاله فاطمه بافته بود.

کلاه و پاپوش ست بافتنی. خیلی بهت میومد قربون چشمات.

عکست با پستونک که هیچوقت پستونکی نشدی.

اولین عکست با مادربزرگ بابا.

فدای انگشت کوچولوت.

از اولش مثل خودم موقع خواب به نور حساس بودی.

این عکست تو ماشین کنار دریاچه نمک بودیم که بابا ازت گرفت کلی ذوقت کردیم میگفتیم مثل فرشته ها میشی با رنگ سفید.

اینجا تازه یه کم تپلی شده بودی فدات شم.

اینجا تپلی من موهات ریخته بود. گاه تو خواب چه اخمی کردی. 

اینجا فکر کنم نزدیک سه ماهت بود چه نگاهی بهم کردی نازنین دختر.

اینجا هفت ماهه بودی توی ماشین خوابیده بودی.

این عکستم مال همون سن هست.

فدای تو جای همه گلها تو بخند.

حدود نه ماهگی. با اون هد خوشکلت.

این هد خوشکل هم کادوی دندون در آوردنت توی چهار ماهگی بود که پانته آ خریده بود برات.

 

چه زود گذشت اون روزها اون روزهای خوب اون روزهای نو مادری با کلی استرس و اضطراب و کم تجربگی روزهایی که انجام دادن کار خونه واقعا سخت بود چون تو فقط خودمو میخواستی و همش بغلم بودی. هنوزم کوچولوی خوب و ناز منی. دوستت دارم.

 

 

 

[ شنبه 16 خرداد 1394 ] [ 20:13 ] [ مادرت فرزانه ]

مهرسای عزیزم.

تصمیم داشتم زبان دوم رو از بدو تولد یاد بگیری اما متوجه شدم اگر این کار رو بکنم ممکنه دیرتر زبان باز کنی و دیرتر منظور خودت رو برسونی.

چند کلمه انگلیسی یاد گرفته بودی انگشت شمار اما دیگه اونها رو تکرار نکردم تا بلکه از ذهنت بره.

به محض تمام شدن دو سالگیت مجدد شروع میکنیم.

تا اون موقع برات سلامتی آرزو میکنم نفسم.

[ شنبه 16 خرداد 1394 ] [ 20:05 ] [ مادرت فرزانه ]

مهرسا خانومم بعد بیسکوییت مادر ویفر خوردن دومین سرگرمی شما تو خوراکی شد.

 

 

مخصوصا با طعم موزی.

البته از مزه اونم مثل مزه ی بیسکوییت مادر زود خسته شدی و دلت رو زد.

 

بعضی وقتا هم ازش خسته میشدی و فقط برای له کردنش میخواستیش.

به هر حال نگاه کردن به تو موقع قاقا لی لی خوردنت خیلی کیف داره.

[ شنبه 16 خرداد 1394 ] [ 19:1 ] [ مادرت فرزانه ]

یک روز تعطیل با پدرت تصمیم گرفتیم بریم باغ ارم تا ازفضای عالی و همچنین هوای مطبوعش لذت ببریم.

شما توی ماشین خواب بودی همچنین تا وقتی رسیدیم توی باغ ، اونجا که رسیدیم بیدار شدی و کاملا با تعجب به اطرافت نگاه میکردی.

بعدش لبخند زدی و ابراز خوشحالی کردی. حسابی اونروز باغ رو گشتیم و بهمون خوش گذشت.

یه قسمت از باغ بود که داشتن گلها رو آب میدادن و آب پاش اون میچرخید یه بار آب ریخت روت و دیگه خوشت اومد و بابا هم بخاطر شما دور اون آب پاشِ میچرخید تا آب بپاشه روتو شاد بشی.

خیلی از اون محیط باز خوشحال بودی.

باغ ارم

فدای مشت کوچولوت.

اینجا هم احساساتت فوران کرد که من رو بوس کنی .

اونشب بعدش برای شام رفتیم پارک آزادی و اونجا هم کلی سرسره سواری کردی.

خیلی روز خوب و به یاد موندنی بود.

 

 

 

[ شنبه 16 خرداد 1394 ] [ 17:52 ] [ مادرت فرزانه ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

ثمره عشق پاک ما،فرشته ی من، با تو تا اوج میروم، تویی که برای من حس ناب بی تکراری ... زندگی مشترک عاشقانه من و پدرت یک قلب دارد ... تو ضربان قلب این زندگی هستی... اینجا جای عاشقانه هایم با توست ، و جای خاطره های تکرار نشدنی ما... و لحظه های جاودانه با تو عزیزترینمان.
آرشيو مطالب